یا مهدی ادرکنی
گریه کردم...از غمت...آرام نشد..
تا که...بردم نام زیبای تو را.......
جان ...گرفت قلبم....ولی..مرهم نشد...
دیدن....روی تو شد....رویای من...
ساکت و دیوانه...شد..دنیای من..
صبوری...تا به کی؟؟ آخر خزان ..یادم کند
مهربانی...تا به کی؟؟ یاد تو...آرامم کند..
بی هوا...بالی بزن..در.... ایوان عشقم..
بی صدا...دستی بزن...بر... دیوان سرنوشتم..
بی نگاهت.چشمم از دنیای دون سیرشده.
از درون....یادت به قلبم...غل و زنجیر..شده.
در نفس هایم....به تکرار...تو را..جاری کنم..
عشق زیبای...تو را...در دل...تماشایی کنم..![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:3 توسط انسیه خلج بابایی
|
سلام .به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم اوقات خوشی را اینجا تجربه کنید. اینجا نه خیلی ناراحت میشی نه خیلی سرحال...هرچی نوشتم واقعیت های زندگی هر آدمی میتونه باشه...من نه آدم افسرده ای هستم..نه خیلی بی خیال و سرخوش...فقط حساس و نکته بین .نظر بدید...انتقاد کنید ولی بااحترام...اگه چیزی یاد گرفتید دعام کنید...از حضور گرم و صمیمی تون متشکرم.....