غمکده ی عشق
دردا از این عشق که دنیا به من آموخت.
صبرم ببرد و دل به دیوانگی ام سوخت.
سرگشته و حیران به رهم مانده ام اینجا
افسون شده از سحر شبم مانده ام اینجا
گر دور فلک دست به یاری نفشاند
جان را زتنم برده چنان مرده ام اینجا
شاید برسد قافله ی عشق به دادم
ورنه نرسد هیچ غباری به نهانخانه یادم
ترک دل و دین مذهب و سجاده نکردم
در دایره ملک تو من هیچ نکردم
دستم کوته از لطف تو و آه کشیدم
با چشم ترم هردم از آن پا نکشیدم
تکلیف دل غمزده ام با لب یار است
آغاز و سرانجام همه لطف نگار است
تا غمکده ی عشق به پا هست بیارید
خطی از آن نسخه دردی که به دار است.
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ ساعت 19:58 توسط انسیه خلج بابایی
|
سلام .به وبلاگ من خوش آمدید.امیدوارم اوقات خوشی را اینجا تجربه کنید. اینجا نه خیلی ناراحت میشی نه خیلی سرحال...هرچی نوشتم واقعیت های زندگی هر آدمی میتونه باشه...من نه آدم افسرده ای هستم..نه خیلی بی خیال و سرخوش...فقط حساس و نکته بین .نظر بدید...انتقاد کنید ولی بااحترام...اگه چیزی یاد گرفتید دعام کنید...از حضور گرم و صمیمی تون متشکرم.....